تبليغاتX
!!!نشکن دلمو!!! : JavaScript Codes

!!!نشکن دلمو!!!



سلام با این که این وب سیاسی نیست و حتی مدتهایه زیادیه ا پ نشده اما ترجیح دادم بیام و نمونه ای از طرفدارایه رییس جمهورو بهتون معرفی کنم.

متاسفانه یا خوشبختانه بنده در سایته کلوب عضوم و هر از چند گاهی با دوستان بحثه سیاسی می کنیم اما این سری با یکی بحثه سیاسی کردم که متاسفانه از راه منطق نتونستیم همو راضی کنیم و بحث بالا گرفت و ایشون منو مورد عنایت قرار داد اولین بارم از اونجا که عصبی بودم جوابشو دادم که البته بعدش پشیمون شدم اما ایشون کوتاه نیومد و فکر کرد که در فحش و بد دهنی من کم اوردم.حالا هم فکر میکنه ترسیدم.حالا از چی نمیدونم.و فکر می کنه کاره شاقی کرده که وبلاگه منو در حالی که تو پروفایله کلوبم هست پیدا کرده.حالا دیگه چون نمی خوام اونجا جوابشو بده و یا فحش بدم بهش اینجا همه ی نظراتشو میزارم تا خودتون قضاوت کنین.(هر چند این وبلاگ دیگه از دور خارج شده و مدتهاست کسی نمیاد اما حتی تو یک نفری که اینو می خونی) و در ضمن به همه ی طرفدارایه رییس جمهور بی احترامی نشه چون خیلیاشون با ادب و با منطقن.البته ایشون چون سنشون بسیار پایینه تکلیفی ندارن.منم اگه میدونستم سنش اینقدر پایینه حتی اولین بار نه باهاش بحث می کردم نه جوابه فحشاشو میدادم چون هنوز خیلی راه داره.قبلا از همه بابته این الفاظ رکیک عذر خواهی میشه.

اینم نظرات که همشو میزارم اینجا:

۱-الان در و دیوار بازه

می تونی بیای ک ی رمو بخوری

مثل اون چیز حسین که ک ی ر رهبری و احمدی نژاد واسش کم بود الان داره مال خارجیا رم می خوره

برنده جایزه زیباییم که هستی

بچه قشنگ

۲-ک ون خودتو پاره کردی

یه جوابی چیزی بده بفهمم هنوز می خوای ک ی رمو می خوری

بچه قشنگ


می گم بحث بالا گرفت نمی ری که به پلیس کلوب بگی ؟؟

آخه می ترسم مثل این وبلاگه بشه

۳-حامد مرغ

می گم پلیس کلوب داره می کندت ؟؟

من که مسدود نشدم

داری هنوز می مالی واسشون ؟؟

۴- رد پام رو صورت مونده دیگه کجات بزارم ؟

ببین رفیق

اونجا داشتیم کلکل می کردیم

تو به پلیس کلوب گفتی

منم قاطی کردم

ولی بدون پلیس کلوب کاری نمی کنه

منم دیگه کوتاه اومدم

چون دیدن نوشتی پشیمون شدی بعدش

اوکی

ولی خودت شروع کرده بودی

اینم از نظراته اقا البته هر نظر دیگه ای داد من اینجا واستون میزارم که خودتون قضاوت کنین و دیگه بهش رو در رو هم جواب نداده باشم.جالبیش اینه حتی به کسایی تو کلوب توهین می کنه این اقا (نمیخوام از لفظه بچه براش استتفاده کنم)که همسنه پدرشن شاید.

مرسی از همتون که این مطلبو خوندین.

+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت18:47 توسطhamed|

نمی خواهم دلتنگی هایم برای کسی فاش شود

این روزها که نیستی دلم عجیب برای کسی تنگ شده است ...

دوری را دوست دارم

هر چند که دلتنگ و غریب می شوم

اما وقتی دوباره با یک بغل مهربانی به سویم می آیی و صدایم می کنی

دلم مثل یک کهکشان وسیع می شود

شب را به خاطر تو دوست دارم

که تا تولد سپیده ی صبح ، دلواپس نیامدنت باشم ..

کسی که عاشق باشد خوب درک می کند که تمام طعم عشق به دلشوره های شبانه است ..

دوست دارم همیشه شب ها تو را کم داشته باشم

تا وقتی چشم بر روی هم می گذارم خوابت را ببینم

و چشم که باز می کنم ، در صبحی دوباره ، تو را به نظاره بنشینم ..

سفر را هم دوست دارم

فقط و فقط به خاطر حس قشنگ خاطره اش

وقتی نیستی و لحظه هایم از وجود مهربان تو خالیست

کنار قاب عکست ، با خاطراتت زندگی می کنم

و این انتظار بازگشت ، تمام لذت من از زندگیست ...

سفر را به خاطر بازگشت دوباره ی تو

شب را به خاطر صبح با تو بودن

و دوری را به خاطر آغاز دوباره ی مهربانی

دوست دارم

این طور است که همه چیز ، حتی تلخی ها هم به خاطر تو قشنگ و دوست داشتنیست ...

روزی که آمدی ، آنقدر خوب بودی

 که برای دل بستن به تو دلیل نخواستم

کاش می دانستی وقتی هر شب از دوری ات خواب را به خودم حرام می کنم

وقتی در سرمای استخوان سوز زمستان

کوچه های خالی و سرد شهر صدای پایم را لعنت می کنند

تمام طول کوچه ها را فقط ، خیال آمدنت است که می تواند آرامم کند ...

وقتی دیگر کوچه ها هم تمام می شوند

تنها مکانی که می توانم بمانم

کوچه ای ست بن بست

کوچه ای که بارها تو را داخلش فریاد زدم

کوچه ای که بارها برایش از تو گفتم

از تو خواندم

از تو ...

کوچه ای که شاید تو را بیشتر از من بشناسد

کوچه ای که با تو بیشتر از من آشناست

به گمانم آنقدر شب ها کوچه ها را رفتم و آمدم که دیگر آن ها هم برایم دعا می کنند

دعا می کنند که بیایی ...(و دعاهایی چه عبس مثل دعاهای...)

شاید هم زمزمه شان از خستگیست

خسته از من رهگذر

خسته از آمد و شد های بی خودم

نمی دانم ، شاید هم لقب دیوانه را به من داده اند

شاید می خواهند به من بفهمانند که او دیگر تو را نمی خواهد

او هم انگار به مانند کوچه ها از عشق بازی ام خسته شده است

می خواهد که دیگر نیایم

می خواهد که دیگر نباشم

چه کاری از دستم بر می آید

کجا باید رفت

به چه کسی باید گفت

همه می خواهند که نیایم

همه می خواهند که نباشم

درد ، دردیست جانسوز

آاااااااااه

این اواخر دیگر کوچه ها را اذیت نمی کنم

یک راست می روم بن بست تنهایی ام

نمی دانم برای چه صدایش بیرون نمی آید

هر چه می گویم ساکت است

فقط گوش می دهد ..

من نیز به پاس این سکوت

خاطره ام را چشم در چشم ، قصه وار برایش تعریف می کنم ..

روزی که دستت را به نشانه ی دوستی به سویم دراز کردی

در دل سپردن به تو تردید نکردم

تو را همنفس خطاب کردم

و با تو سرود زندگی خواندم ...

وقتی به تن پژمرده ام آب دادی

با بهار خاطره های قشنگ تو ، شکوفه دادم

تابستان را با تو پاییز کردم

و پاییز را با تو به زمستان رساندم

در سرمای دلخراش زمستان ، زیر بارش برف و باران

یک لحظه از نغمه ی لب هایت غافل نشدم

و زیر چتر نگاه تو پناه گرفتم

و چتر بهانه ای بود

بهانه ای برای ترسیم عشق

عشقی میان من و تو ...

اگر بگویم وجودت گرمی بخش زندگی ام نیست دروغ گفته ام

اما چگونه می توانم اینگونه آرام و صبور به انتظارت بنشینم

وقتی نمی دانم

وقتی به راستی نمی دانم پس از طلوع آفتاب

کدامین روز به دیدارم خواهی آمد ...

نمی دانم

به راستی نمی دانم چه کسی بر پیشانی من

واژه ی گنگ و نامانوس انتظار را حک کرده است

که اینگونه باید تاوان این پیشانی نوشت شوم را پس دهم ..

شاید باید خاموش باشم و دم نزنم

شاید باید برای رسیدن به عاشق ترین ات دست به دعا ببرم

به امید روزی که دلتنگ ترین دلتنگ آدمم باشی

با تو سخن می گویم

تو را که رنگ زندگی خطابت می کنم

قرار بود به زندگی ام رنگ سپید بزنی

اما اکنون چشمانم جز سیاهی مقابل خود نمی بیند ..

جسارت دستانت کجاست که روز نخست با من از سپیدی سخن گفت..؟

جسارت دستانت کجاست که روز نخست به شب هایم نوید خورشید داد..؟

جسارت دستانت کجاست ؟؟؟

اگر بگویم بی تو شاد زندگی می کنم دروغ گفته ام

اما این سان که خودت را باخته ای ، هرگز نمی توانی شادی را برایم به ارمغان بیاوری ..

وجودت را مثل روزهای نخست برایم شعله ور کن

به زندگی ام رنگ طراوت بزن

سپیدم کن

...

..

.

 

ولی فراموش نکن و بدان که  دوستت دارم تا همیشه

+نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت19:55 توسطhamed|

دیروز چشمانت رنگی داشت که درونم را به آتش می زد

دیروز نگاهم در تو ترسی ایجاد می کرد

دیروز لحظه ای دیدنت ، تمام خواسته ام بود

امروز چه راحت از کنار هم می گذریم

عشق بهانه ای بود برای ادامه دادن به این زندگی

بهانه ای کودکانه و شاید ... احمقانه

هنوز حضورت را در چشمهایم احساس می کنم

هنوز حرفهایت در گوشهایم نجوا می کند

هنوز در تنهایی ،احساسی عجیبی به سراغم می آید

ومرا باخود میبردو تورا میبینم

و دستت را که به آرامی در دست دیگری فرو رفته ،

ولبخندت را - که بر تمام وجودم لرزه می اندازد -

به رایگان به اومی دهی 

لحظه ای می خواهم بر گردم

ونگاه کنم به دوست داشتنهای دروغینت

به لبخندهای ساختگیت

به صورتت-که درزیر لایه های دروغ مخفیش کرده ای ـ

به تمام آنچه که می توانستی بسازی

وخراب کردی

بخندم،

روزها.....

سالها.....

+نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت13:11 توسطhamed|

 

اومدم آپ کنم اما حوصله ندارم.

روزهای بدیه.

حوصله ی خودمم ندارم!!!

هوای حوصله ابریست!!!

 

به جهنم که زمان روی تنم سنگین است

روح بی حوصله ام در بدنم سنگین است

کلماتم همه کوتاه و صریحند اما

حرف هایی که نباید بزنم سنگین است!

نفسم قفل و دلم قفل و زبانم زخمی است

با سکوتی که برای دهنم سنگین است

لطفا آتش بزنیدم اگر امشب مردم

چون که این مرده برای کفنم سنگین است

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت14:9 توسطhamed|

تو مهتابي تو بي تابي

    تو روشن تر ز هر آبي

        تو خوبي پرز احساسي

                ولي من خسته و تنها

 

و شايد سرنوشت اينست

    و شايد سهم من اينست

و شايد ها و بايد ها .......

 

و اينک در دلم گرماي عشق توست

    که چون خورشيد هستي سوز ميماند

    که جان مي بخشد و گرمي

ولي ناگاه مي ميرد

                و بعد از آن زمستاني پر از سرما

                که مي ميرد در آن هر آنچه از احساس مي رويد

    و تاريکي و تنهائي

و آن ياد دل انگيزت

        که با خود مي برد من را به شهر آشنائي ها،

به عصر هم صدائي ها

    و مي آرد به ياد من شب سرد جدائي را

و آن موسيقي غمناک و غم افزا

و تو با آن همه خوبي

و تو با آن صداي غرق مهجوري

 

ومن با اشک و با گريه به تو گفتم حقيقت را چنان که بود

و تو خنديدي و گفتي که حرفت عاقلانه نيست

                که حرفت در دل سنگم ندارد هيچ تاثيري

و بسيارند آنان که به من گويند دائم اين سخن ها را

و گفتي ديگرت فرصت براي هم صدائي نيست

 

وليکن بود ميدانم !

 

و من بي هيچ چون و چرا گفتم:

                        خداحافظ !خداحافظ ............

 

و تو رفتي و من ماندم در اين غربتگه ديرين

                کنار عطر ياد تو به ياد آن غم شيرين

                به سر آمد بهار ما خزان شد روزگار ما

    ومن ديدم تو را در کوچه باغ آشنايي مان

        که با ياري دگر بهار ديگري را پيش رو داري

    ومن را در زمستان غم عشقت رها کردي !

    ومن از تو بريدم چون تو را با ديگري ديدم

        و ديدم حاصل عشقم به جز ننگ تو چيزي نيست !

                پشيمان گشته ام از عشق ولي ديگر گزيري نيست

                            براي قلب عاشق هم به جز سوختن راهي نيست

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت21:5 توسطhamed|

 

   ساده بودم ساده

   پاک مثل کف دست
     من چه ميدانستم ساده بودن سخت است
    به تو دل خوش کردم
     به تو عاشق بودم
       شدم آيينه تو
         صاف و صادق بودم
    تو به من مي گفتي ساده بودن زيباست
         عشق مثل خود تو
            ساده مثل خودماست
         عشق ساده نبود...
           عاشقي ساده نبود...
           همسفر اهل سفر      راهي جاده نبود
          اتفاقي کوتاه

          عشق هم آمد و رفت!!!
          قصه من اين بود اين سراغازم شد

             بعد از آن قصه عشق    هم هم آوازم شد

          من گريه نخواهم کرد... من اشک نخواهم ريخت...
       من خسته نخواهم شد... افسرده نخواهم شد...
      فريادزنم، فرياد: من عشق نمي خواهم، معشوق نمي خواهم...
       مي خندم و مي رقصم فرياد زنم , فرياد :

    اينگونه خزانم را در عشق نهان کردم
          من درد جدا بودن، بر گور عيان کردم افسوس نخواهم خورد ،
      افسانه نمي بافم بر شانه هر بادي ، کاشانه نمي سازم
        من زشت نمي گويم,بر چهره معشوقم او خوب و وفادار است ،
    من خسته و رنجورم امروز چنان ديروزافسوس نخواهم خورد
     من ياد گرفتم عشق بيگانه نمي داند

ليکن به دلم شادم
    سرمشق کنم امروز : دنياي خودم گرم است 

من دوست نمي خواهم!!!


 

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت15:12 توسطhamed|

آدمک آخر دنیاست بخند
                                              آدمک مرگ همین‌جاست بخند
      دست‌خطی که ترا عاشق کرد
                                                   شوخی کاغذى ماست بخند


  آدمک خر نشوی گریه کنی
                                                   کل دنیا سراب است بخند
     آن خدایی که بزرگش خواندی
                                                    بخدا مثل تو تنهاست بخند!

 

     ما بدهكاريم

به كساني كه صميمانه ز ماپرسيدند

معذرت مي خواهم چندم مرداداست؟! 

ونگفتيم چونكه مرداد

گور عشق گل خونرنگ دل ما

   بوده است

+نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت12:36 توسطhamed|

هر روز می پرسی که :آیا دوستــم داری؟

من ،جای پاسخ بر نگاهت خیره می مـانم

تو در نگاه من ، چه می خوانی، نمی دانم

اما به جای من تو پاسخ می دهی آری !

من «دوستـت دارم» را

پیوسته در چشم تو می خوانم

ناگفته ، می دانم

من ، آنچه را احساس باید کرد

   یا از نگـــاه دوست باید خواند 

هرگز نمی پرسم

هرگز نمی پرسم که : آیا دوستم داری

قلب من و چشم تو می گوید به من : آری !

 

 

زندگی کوچکتـر از آن است که

 مرا برنجـاند !

و زشت تر از آن که

دلـــــم بر آن بلــــــرزد !

 

 هستی تهـــی تر از آن که

بدست آوردنی مرا زبون سازد !

و من تهی دست تر از آن که

 از دست دادنی مرا بترساند!

 

 

+نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت14:34 توسطhamed|

از غم عشق چه مي بايد كرد؟!


مي توان گريه جانسوزي كرد,

مي توان قصه نوشت ,

مي توان شعر سرود ,

مي توان از غم عشق ماتم داشت ,

به دمي ديدار مي توان راضي شد و

به تمناي نگاهي , ميتوان تشنه ي جانبازي شد.


از غم عشق چه مي بايد كرد؟


در خم  جنگل گيسوي عزيز مي توان راه گشود ,

دورادور , مي توان با او بود

مي توان مست شد از عطر غرور ,

مي توان دل خوش كرد به كلامي كه شنيد و به گذرگاه رسيد ,

به گذرگاه تباهي ,جنون

مي توان از دو خط نامه سرد , داغ شد و شعله كشيد ,

از جهنم گذري كرد و از أتش فرياد زد ,

فرياد


مي توان رفت در أن ستاره هاي جشم تو ,

مي توان نيست شد و هيج نديد جز دو نقطه سياه ,

مي توان خود را ديد و "لحظه اي غربت خود را حس كرد و در أن مرز جه غريبانه جان داد"


از غم عشق چه مي بايد كرد؟




من نمي دانم , بي هيچ , تو بگو

تشنه ام تشنه ترين تشنه ها , از أتشي مي سوزم


"تو بگو"

از غم عشق چه مي بايد كرد؟


 

+نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت23:30 توسطhamed|

روزگار عجيبي ست نازنين

                   دهانت را خواهند بوييد 

                    

                  مبادا گفته باشي              

                      

دوستت دارم ....!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم


آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند


خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!


خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند


دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم


بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم


نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش

 

من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است


روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش


آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!


وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود


از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد


خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان


اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد


آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان


کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام


عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود


گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود


هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!


هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!


هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت


چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست


گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم


حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:


" ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت22:17 توسطhamed|

my id:golpesar_ghandeasal00

  اگر مطمئن هستيد کليک کنبد!

  اگر مطمئن هستيد کليک کنبد!

my id:golpesar_ghandeasal00
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات